|
و احیای این رمضان هم نزدیک است و به نام صاحب تمامی شب ها و روز های ما ! هرسال برای من حداقل شب 21 رمضان پر از خاطره است ، خاطره از خانه ای که ای کاش هنوز هم همچون گذشته ما پیشاشان بودیم و اینک در نزدشان بر تخت هایی روبروی یکدیگر قرار می گرفتیم ! آری خاطراتی عجیب وفراموش نشدنی ، هنوز هم خوب به یاد می آورم ، حس شادی از بیداری شبانه و کمک به انجام کارهای بزرگانه ، حس سحری پخته شده ی منزل بقایی ، حس عجله ی رسیدن به خانه ،و صدای فراموش ناشدنی بک یا الله در تاریک و روشن نور مهتاب ، و اما این 6 امین سالی است که دیگر آن خانه ی عزیز محل گردهمایی احیاهایمان نیست اما آن چه اکنون به نظر می رسد ایمانی است که پس از درگذشت پدر ِبزرگمان از ایشان به جای مانده و این ایمان است که هرساله باعث جمع شدن بستگان به صورت داوطلبانه می گردد ، همچون همان ایمانی که باعث ادامه ی مجالس دیگر است و از جمله ی مهمترین آن ها در روز عاشورا واعمال این روز ، خداوند به همه ی برگزار کنندگان این مجالس توفیق عنایت فرماید تا قدرت قدم نهادن در راه همچون مردان خدایی را به اشان عطا فرماید .
+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 9:55  توسط شورای نویسندگان
|
بسم
العارف بحقه تولدتان آمد و ما همچنان ... امسال هم تولدتان آمد وما فراموش کارتراز گذشته ، فراموشش کردیم ، مگر نه اینگونه است که هرسال روز میلاد عزیزانمان را به آنان تبریک می گوییم و با کادویی هرچند کوچک به این مضمون که آنان را به یاد داشته ایم ، با آنان ارتباط کوتاهی برقرار میکنیم وآنا را ازاینکه به یادشان بوده ایم خشنود می سازیم ، حال از خودم می پرسم تو که ادعایت می شود به این مرد و زن بزرگ که از خوش حادثه ، پدر بزرگ و مادر بزرگ ت هستند ، هیچ خیری رسانده ای !؟ شرمنده ام، نه از اینکه هدیه ای برایشان نداشتم ، بلکه از اینکه هستم هم فراموش کار تر شده ام ، زندگی مرا مجذوب خود ساخته ، از اینکه دوستشان دارم و می خواهم مثل ِ بی مانندشان باشم ، ولی در این زندگی ماشینی بی روح حتی آنان را فراموش کرده ام. زیاد خودم را ملامت نمی کنم چون می دانم همین که به اشتباه خود واقف شده ام به من کمک می کند تا در دفعات بعد برای فایق آمدن بر مشکلات هرچند بزرگ (همچون ماشینی شدن )، تمام تلاش خودم را به کار گیرم ، هرچند که به نتیجه ای نرسم ،که من مامور به تکلیفیم ونه نتیجه. و از این حرف ها که بگذریم امسال هم سالگرد ولادت آن مرد بزرگ که ما هنوز هم نشناختیمش آمد و رفت و ما هیچ به فکرایشان نبودیم ولی فکر نمی کنم که آنان بزرگواران از هدیه ی کوچک بعد از موید هم شاد نشوند پس بیاییم فاتحه ای بخوانیم به نیت شادی روح آن سه تن ...
+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 9:40  توسط شورای نویسندگان
|
به نام صاحب حقیقی هر چیز با ارزشی
شما رو نمی دونم ولی من خودم رو همیشه مدیون آقا بزرگ و بی بی جان می دونم ، چرا ؟ آخه از وقتی یادمه باهاشون بودم !، منظورم اینه که باهام بودن ! هر خاطره ی خوبی دارم بی بی و آقا بزرگ تو خاطرم حضور دارن ، مخصوصا هیچ وقت پنج شنبه شب ها رو فراموش نمی کنم ، هر هفته تقریبا همیشه ! آخر هفته ی خوب و حس حیاط با صفا ، بوی نم آب پاشی حیاط ، بوی گل های محبوبه ی شب ! ، قالی چه های ظریف و زیبا ، شام خوش مزه ی بی بی جان در ایوان ، جمع همگی و ساده و بی شیله و پیله در فضای باز، هر 4 تا خونواده و گاهی هم مهمان های خودمونی ! بی بی و آقا ، ما ، خو نواده ی دایی و خونواده ی مریم ! جمعی همیشگی !!! هنوز هم که هر از گاهی سری به خانه می زنم با آنکه
زیادی ، زیادی ، خراب شده ولی تمام قدم هایم را کوتاه بر می دارم چون در قدم به
قدم خانه خاطراتی دارم که حتی خودم هم وقتی میرم اونجا یادم میاد و از فرط علاقه و
جالب بودن آن خاطره ی فراموش شده ، خند ه ی ملیحی بر لبانم نقش می بندد و گاهی هم
حسرتی در دل ! که چه شد که اینطوری شد ... چرا اینقدر زود و چرا ما از فرصت ها استفاده نکردیم ! سرگرمی ، صله ی ، ار حامی که به دیدن آقا در روز های تعطیل می آمدند، آشنایانی که آن زمان حداقل هفته ای یکبار می دیدیم و حالا ها شاید سالی یکبار ! دوستانی که دیگر دربین ما نیستند ولی هستند !وبستگانی که با ما هستند و اصلا نیستند دیگر شیراز برای من بدون این خانه برایم معنایی ندارد خانه ی خوبی بود و هست مخصوصا با ساکنانش ، چه فایده که آن ها نیستند دیگر و باید حداقل یک هفته ای در آن اقامت کنم تا شاید بتوانم بخش کوچکی از خاطراتم را که بیشتر به یادم هستند را یادداشت کنم .... راستی ، چند سالمان بود !؟ فوتبال سه نفری ! من ، دنا ، امین جزایری !!! چقدر بودم و الان فقط قد بلند کرده ام ! از خودم خجالتم می گیرد آن مرد و زن چگونه بودند ؟ و ما ! و چه امید ها به ما داشتند . ما الان چه هستیم و چگونه ؟ خیلی به اش وابسته بودم فراموش نمی کنم آن شب که خبر را شنید تا 1ساعت در آن سرما در حیاط و پشت اطاق گریه می کردم والان هم وقتی یادم می آید گریه ام می گیرد آن سخن حکیمانه ی پدر ، « درشرایط سخت این ما هستیم که باید پشتیبان دیگران باشیم ... » واستقامتی که این جمله به ام داد ! و تا آخر پای این استقامت هستم ،پای این خانه ، پای خاطراتش ، پای عهدی که با صاحبانش بستم .... هنوز هم که هر از گاهی سری به خانه می زنم با آنکه
زیادی ، زیادی ، خراب شده ولی تمام قدم هایم را کوتاه بر می دارم چون در قدم به
قدم خانه خاطراتی دارم که حتی خودم هم وقتی میرم اونجا یادم میاد و از فرط علاقه و
جالب بودن آن خاطره ی فراموش شده ، خند ه ی ملیحی بر لبانم نقش می بندد و گاهی هم
حسرتی در دل ! که چه شد که اینطوری شد ... چرا اینقدر زود و چرا ما از فرصت ها استفاده نکردیم ! سرگرمی ، صله ی ، ار حامی که به دیدن آقا در روز های تعطیل می آمدند، آشنایانی که آن زمان حداقل هفته ای یکبار می دیدیم و حالا ها شاید سالی یکبار ! دوستانی که دیگر دربین ما نیستند ولی هستند !وبستگانی که با ما هستند و اصلا نیستند
شما رو نمی دونم ولی من خودم رو همیشه مدیون آقا بزرگ و بی بی جان می دونم ، چرا ؟ آخه از وقتی یادمه باهاشون بودم !، منظورم اینه که باهام بودن ! هر خاطره ی خوبی دارم بی بی و آقا بزرگ تو خاطرم حضور دارن ، مخصوصا هیچ وقت پنج شنبه شب ها رو فراموش نمی کنم ، هر هفته تقریبا همیشه ! آخر هفته ی خوب و حس حیاط با صفا ، بوی نم آب پاشی حیاط ، بوی گل های محبوبه ی شب ! ، قالی چه های ظریف و زیبا ، شام خوش مزه ی بی بی جان در ایوان ، جمع همگی و ساده و بی شیله و پیله در فضای باز، هر 4 تا خونواده و گاهی هم مهمان های خودمونی ! بی بی و آقا ، ما ، خو نواده ی دایی و خونواده ی مریم ! جمعی همیشگی !!! هنوز هم که هر از گاهی سری به خانه می زنم با آنکه
زیادی ، زیادی ، خراب شده ولی تمام قدم هایم را کوتاه بر می دارم چون در قدم به
قدم خانه خاطراتی دارم که حتی خودم هم وقتی میرم اونجا یادم میاد و از فرط علاقه و
جالب بودن آن خاطره ی فراموش شده ، خند ه ی ملیحی بر لبانم نقش می بندد و گاهی هم
حسرتی در دل ! که چه شد که اینطوری شد ... چرا اینقدر زود و چرا ما از فرصت ها استفاده نکردیم ! سرگرمی ، صله ی ، ار حامی که به دیدن آقا در روز های تعطیل می آمدند، آشنایانی که آن زمان حداقل هفته ای یکبار می دیدیم و حالا ها شاید سالی یکبار ! دوستانی که دیگر دربین ما نیستند ولی هستند !وبستگانی که با ما هستند و اصلا نیستند دیگر شیراز برای من بدون این خانه برایم معنایی ندارد خانه ی خوبی بود و هست مخصوصا با ساکنانش ، چه فایده که آن ها نیستند دیگر و باید حداقل یک هفته ای در آن اقامت کنم تا شاید بتوانم بخش کوچکی از خاطراتم را که بیشتر به یادم هستند را یادداشت کنم .... راستی ، چند سالمان بود !؟ فوتبال سه نفری ! من ، دنا ، امین جزایری !!! چقدر بودم و الان فقط قد بلند کرده ام ! از خودم خجالتم می گیرد آن مرد و زن چگونه بودند ؟ و ما ! و چه امید ها به ما داشتند . ما الان چه هستیم و چگونه ؟ خیلی به اش وابسته بودم فراموش نمی کنم آن شب که خبر را شنید تا 1ساعت در آن سرما در حیاط و پشت اطاق گریه می کردم والان هم وقتی یادم می آید گریه ام می گیرد آن سخن حکیمانه ی پدر ، « درشرایط سخت این ما هستیم که باید پشتیبان دیگران باشیم ... » واستقامتی که این جمله به ام داد ! و تا آخر پای این استقامت هستم ،پای این خانه ، پای خاطراتش ، پای عهدی که با صاحبانش بستم .... بر ای شادی روحشان با هم فاتحه ای می خوانیم
+ نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 6:25  توسط شورای نویسندگان
|
با یاری خدا نسخ خطی ادعیه واذکار رو آپ لود شده دردسترس قرار دادیم تا نیازی هم به ایمیل نباشه ، برای گرفتن نسخ ، روی نام کلیک کرده و بعد از رفتن صفحه به سایت ، گزینه ی DOWNLOAD FILE رو انتخاب نمایید
+ نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 4:42  توسط شورای نویسندگان
|
بسم الله الرحمان الرحیم حمد وثنای خداوند یکتا را که چون نیت خیری داشته باشی بر خیرت بیفزاید و آن را گسترده کند وبر روزیت به واسطه ی آن خیر بیفزاید « ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون » «این اواخر آب شده بود ،ماه رمضون تو گرما صبح بعد از اذان صبح می رفت خرمشهر وقبل ظهر هم خودشو می رسوند خونه به خاطر روزه ش» و او اینگونه بود ، این را خوب می دانست که اخلاص شرط اولیه ی عمل است وقرآن می گوید « انما یتقبل الله من المتقین» واز اولین ها در تقوا رضای خداست ورضای خدا بوق وکرنا نمی خواهد واخلاص آنست که آنچه را که کردی ،هرچند انجام داده باشی تکفیر کنی وتقوا آنست که هرچه خداوند گفته بی کم وکاست انجام دهی و اولین آن ها، نماز است « به نماز اول وقت آنهم به جماعت بسیار اهمیت می داد همیشه اول سحر که بیدار می شدی ،او را می دیدی که آماده ی نماز صبح است » وروز شهادتش پس از بازگشت از شناسایی ،ظهر هنگام که به هویزه می رسد ،اول نماز می خواند و آنچنان با احتیاط حریم الهی نگاه می دارد که می گوید« با این آب که غنیمت عراقی هاست وضو نسازید ونماز نخوانید» آری مردان وزنان خدا مثل ما هستند با ما هستند ،برادر و خواهر ما هستند اما ، حریم الهی نگاه می دارند « هرگز و حتی یکبارندیدم از وسایل بسیج یا سپاه برای کار شخصی استفاده کنه وحتی یکبار هم حاضر نبود از تلفن مسجد استفاده کنه وبرای کارهای شخصی تلفن بزنه » واین کار تا آنجا پیش می رود که « او عاشق امام بود به طوری که بسیار بدش می آمد شخصی نام مبارک ایشان را بدون لفظ امام به کار برد وایشان را نایب امام زمان می دانست » آری سخت نیست ،دورهم نیست ، آسان هم نیست ، نزدیک هم نیست که این سختی وآسانی ، ودوری نزدیکی به ما بستگی دارد و گرنه « یهدی من یشاء » است و « یضل من یشاء » پس اوست که مصباح خود را بر راه مومنین خود می گذارد وچنان راه رابا چراغ روشن آنچنان به ایشان می نمایاند که دیگر جای هیچ تردیدی برای هیچکس باقی نمی گذارد، آنچنان که برای آنان نماند و آنچنان که « وقتی خودشو زخمی کرده بود یه شب به من گفت با خودم گفتم شاید من هم مثل شهید رضا پیرزاده که قبل از شهادتش خودشو زخمی کرده بود وبعد به فیض شهادت نایل اومده بود شاید برای من هم انفجار مین مقدمه ی فیض بزرگتر باشد » در دست نوشته های شخصی آقا بزرگ چنین می بینیم که « در سنین کودکی خواب عجیب ومهمی دیده بود که انتظار داشتیم یکی از اولیاء الله شود » واین میسر نمی شود مگر آنکه راه از ابتدا صحیح باشد آنچنان که آقابزرگ می گویند « مادرش حتی یکبار به او شیر نداد مگر آنکه وضو داشت » واینگونه است که در زمستان و تابستان ، شب و روز ، وضو می سازد تا به فرزندش شیره ی جان وبصیرت درک شیون الهی را بنوشاند واینچنین فرزندی جز از چنین مادر وپدری که دايم در یاد خداهستند بلکه کاتب کلام الله که ثقل اکبر است ومصباح بزرگ تر وکلام امامان وادعیه که ثقل اصغر است وچراغ کوچک تر ممکن نیست و؟؟ حق است ؟؟ که این چنین پدری با این همه علاقه به فرزندش که در سن پنج سالگی مکاشفه ای در خواب همچو مکاشفه ی یوسف نبی (ع) می بیند را به یاد آورد وهکمچو یعقوب نبی (ع) از غم از دست دادن فرزندش اشک نریزد ونابینا نشود ؟! حال آنکه نبی خدا در این دنیا به وصال رسید و او... آری او نیز دیر زمانی دور از فرزندش بود چرا که اینک در نزد یکدیگرند ،نه پدر وفرزند بل فرزند وپدر ومادر ،هر سه نزد هم در تخت هایی روبروی یکدیگرند،تکیه زده ، و در قرب الهی ، ودر بهترین مقام ،مقام رضای او وآری این پاداش آنانست که حدود ۲۰ سال هیچ سخنی به زبان نیاوردند آنچنان که مریدان می گویند « هیچ وقت ،هیچ سخنی از فرزندش نمی زد » وآنگاه نیز که به اصرار می گویند ، آنقدر می گویند که گفته باشند ، اندکی از بسیار اینگونه اند مردان خدا ،هیچ کاری نمی کنند ،جز برای رضای خدا ،چرا که خود می گوید ریا آنست که کاری را برای غیر اوانجام دهی وریا کار کسی است که نه به خدا ایمان دارد و نه روز قیامت وهمچون کسی است که شیطان یار اوست وچه بد یارو وهمنشینی ! نمی دانم این طریقت وسلوک ال الله است که اینچنین مردانی می پروراند که طاب دوری فرزند یوسفوار خود را با داغ ،تحمل می کنند و دم بر نمی آورند ویا آن که این داغ بهانه ای است از آن جهت که راه را هموارتر سازد از بهر سالک در طریقت الی الله که مرا سرّی است اندر دل که گویم زبان سوزد و گر پنهان کنم دانم که مغز استخوان سوزد و درست است که ما شاهد سیر وسلوک ایشان نبوده ایم ولی کم نیستند کسانی که ایشان را در حرم امن الهی در حال طواف منزل حق تعالی دیده اند و چه تعداد که گفته اند و چه تعداد که نه ، گفته اند و پس از وفات متذکر شده اند ،واین جز پاداش حرکت در راه رضای خدا نیست که گر عشق ترا باشد دیدار چرا دورست که« دعات الناس به غیر السنه » تجحد وشب زنده داری ،عدم ریا وتربیت فرزندانی صالح است که انشاء الله از باقیات الصالحات محسوب می شوند وحال امسال ششمین سالگرد وفات ایشان است ولی حق یک نفر ادا نشد واو مادر ِ بزرگمان ومادربزرگمان بی بی صفیه است چرا که ایشان مادر بزرگمان بود وهمچون مادری بزرگ تر به ما عشق می ورزید واینچنین فرزندانی جز از دامانی چنین مادری انتظار نمی رود وبه فرموده ی امام راحل « در پی هر مرد موفق زنی موفق وجود دارد » واین هماهنگی است که سبب تربیت فرزندانی می شود که همچون یوسف نبی مکاشفه ی به عرش رسیدن خود را می بینند وهمچون علی (ع) مخلصانه در راه دین ،قدم بر می دارند ونباید هم جز این باشد که مادر ،مادر ،مادر وپدر او ایوب وار در غم فراق فرزند خود صبر نمودند آری ما هرساله کمیل می خوانیم ولی این کمیل چگونه می تواند حق آنان را ادا نماید که دنی برای غنی چه خواهد داشت این برای خود ماست تا هم خود آرام گیریم وهم یادی از آنان که در قرب الهی یند را به یاد خود آوریم و صد البته عمل به وصیتشان که « هرچند که شما از ندوهگین می شوید ولی این اندوه برای رفته ، تاثیری ندارد وفقط حمد شماست که به ما می رسد » وعشق به خدا، سبیل خداست و مرده ی عشق ،مرده در راه خدا پس نه فقط محمد علی که پدر ومادر او نیز اگر در وادی عشق قدم نهاده باشند که نهاده اند حی اند ومهمتری نشانه ی آن همین درک حضور آن ها در این مجلس است واین بشارت خداوند به مومنین است که هرچند کارهای نیک شما را بپوشانند وضایع نمایند « ولا تحنوا ولا تحزنوا وانتم الاعلون ان کنتم مومنین » وما نیز همچون شما مومنانه این بشارت خداوند را لبیک می گوییم و در مقابل دنیا طلبان بد اندیش در راهی که می پیماییم ،اندوهگین نمی شویم ودر راه خود ثابت قدم باقی خواهیم ماند
+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 5:7  توسط شورای نویسندگان
|
بسم الله الرحمن الرحیم
از آنجا که چندی است هیِِِت سیاست گذاری وهمچنین هیت تحریریه این وبلاگ اهتمام ویژه ای به جمع آوری ودر اختیار قرار دادن اطلاعات زندگی و همچنین در دسترس قرار دان این اطلاعات به صورت طبقه بندی شده دارن سه مطلب را به اطلاع می رساند : ۱. از تمامی افرادی که خاطره دستنوشته ویا هرگونه اطلاعاتی در خصوص این سایت دارند درخواست می شود تا با آدرس زیر با ما تماس گرفته تا هماهنگی ها جهت درپیافت تکثیر و بازگرداندن این اطلاعات انجام شود ۲. از آنجا که حجم برخی کتب ادعیه ویا قرآن های خطی به علت تعدد صفحات ویا رزلوشن بالا بوده وقرار دادن مستقیم امکان ندارد فقط صفحات اول برروی وب گذاشته می شود در صورت نیاز می توانید به آدرس زیر اعلام نمایید تا به آدرس شما ارسال گردد ۳. همینک تنها کتاب خطی موجود ٬دعای کمیلی است که صفحه اول آن در وبلاگ موجود می باشد ودر آینده ای نزدیک کتبی از قبیل قرآن کریم به دوشکل جزیی و حزبی ٬ اعمال روز عاشورا ٬ اعمال شب های قدر ٬کشکول حکیم وسایر کتب در دسترس قرار خواه گرفت که با اعلام به آدرس زیر در اولین فرصت ارسال خواهند شد آدرس ارتباطی با این وب : Seyedmohamadalihakim@gmail.com با تشکر ودعای خیر هیت تحریریه وبلاگ مرحوم حاج سید علی اکبر حکیم
+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 12:6  توسط شورای نویسندگان
|
بسم رب العارفین بحقه چندی پیش هنگام مطاله ی کتاب اسوه عارفان که در خصوص زندگی عارف بزرگ سید علی قاضی بود به روایتی از امام صادق با نام "روایت عنوان بصری" برخورد کردم که الان اون روایت رو روی وبلاگ می زارم وبعد هم هر روز بخشی از این کتاب رو که خیلی نکات جالبی داره می زارم التماس دعا متن روایت عنوان بصری اين روايت از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام منقول است، و مجلسي در كتاب «بحار الانوار» ذكر نموده است؛ و چون دستورالعمل جامعي است كه از ناحية آن إمام هُمام نقل شده است،: أَقُولُ: وَجَدْتُ بِخَطِّ شَيْخِنَا الْبَهَآئِيِّ قَدَّسَ اللَهُ رُوحَهُ مَا هَذَا لَفْظُهُ: قَالَ الشَّيْخُ شَمْسُ الدِّينِ مُحَمَّدُ بْنُ مَكِّيٍّ: نَقَلْتُ مِنْ خَطِّ الشَّيْخِ أَحْمَدَ الْفَرَاهَانِيِّ رَحِمَهُ اللَهُ، عَنْ عُِنْوَانِ[11] الْبَصْرِيِّ؛ وَ كَانَ شَيْخًا كَبِيرًا قَدْ أَتَي[12] عَلَيْهِ أَرْبَعٌ وَ تِسْعُونَ سَنَةً. قَالَ: كُنْتُ أَخْتَلِفُ إلَي مَالِكِ بْنِ أَنَسٍ سِنِينَ. فَلَمَّا قَدِمَ جَعْفَرٌ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ الْمَدِينَةَ اخْتَلَفْتُ إلَيْهِ، وَ أَحْبَبْتُ أَنْ ءَاخُذَ عَنْهُ كَمَا أَخَذْتُ عَنْ مَالِكٍ. ميگويم: من به خطّ شيخ ما: بهاء الدّين عامِلي قَدَّس الله روحَه چيزي را بدين عبارت يافتم: شيخ شمس الدّين محمّد بن مكّيّ (شهيد اوّل) گفت: من نقل ميكنم از خطّ شيخ احمد فراهاني رحمه الله از عُنوان بصري؛ و وي پيرمردي فرتوت بود كه از عمرش نود و چهار سال سپري ميگشت. او گفت: حال من اينطور بود كه به نزد مالك بن أنس رفت و آمد داشتم. چون جعفر صادق عليه السّلام به مدينه آمد، من به نزد او رفت و آمد كردم، و دوست داشتم همانطوريكه از مالك تحصيل علم كردهام، از او نيز تحصيل علم نمايم.» فَقَالَ لِي يَوْمًا: إنِّي رَجُلٌ مَطْلُوبٌ وَ مَعَ ذَلِكَ لِي أَوْرَادٌ فِي كُلِّ سَاعَةٍ مِنْ ءَانَآءِ اللَيْلِ وَ النَّهَارِ، فَلاَ تَشْغَلْنِي عَنْ وِرْدِي! وَ خُذْ عَنْ مَالِكٍ وَ اخْتَلِفْ إلَيْهِ كَمَا كُنْتَ تَخْتَلِفُ إلَيْهِ. «پس روزي آنحضرت به من گفت: من مردي هستم مورد طلب دستگاه حكومتي (آزاد نيستم و وقتم در اختيار خودم نيست، و جاسوسان و مفتّشان مرا مورد نظر و تحت مراقبه دارند.) و علاوه بر اين، من در هر ساعت از ساعات شبانه روز، أوراد و اذكاري دارم كه بدانها مشغولم. تو مرا از وِردم و ذِكرم باز مدار! و علومت را كه ميخواهي، از مالك بگير و در نزد او رفت و آمد داشته باش، همچنانكه سابقاً حالت اينطور بود كه به سوي وي رفت و آمد داشتي.» فَاغْتَمَمْتُ مِنْ ذَلِكَ، وَ خَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ، وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي: لَوْ تَفَرَّسَ فِيَّ خَيْرًا لَمَا زَجَرَنِي عَنِ الاِخْتِلاَفِ إلَيْهِ وَ الاْخْذِ عَنْهُ. فَدَخَلْتُ مَسْجِدَ الرَّسُولِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ، ثُمَّ رَجَعْتُ مِنَ الْغَدِ إلَي الرَّوْضَةِ[13] وَ صَلَّيْتُ فِيهَا رَكْعَتَيْنِ وَ قُلْتُ: أَسْأَلُكَ يَا اللَهُ يَا اللَهُ! أَنْ تَعْطِفَ عَلَيَّ قَلْبَ جَعْفَرٍ، وَ تَرْزُقَنِي مِنْ عِلْمِهِ مَا أَهْتَدِي بِهِ إلَي صِرَاطِكَ الْمُسْتَقِيمِ! «پس من از اين جريان غمگين گشتم و از نزد وي بيرون شدم، و با خود گفتم: اگر حضرت در من مقدار خيري جزئي را هم تفرّس مينمود، هر آينه مرا از رفت و آمد به سوي خودش، و تحصيل علم از محضرش منع و طرد نميكرد. پس داخل مسجد رسول الله صلّي الله عليه و ا´له شدم و بر آنحضرت سلام كردم. سپس فرداي آن روز به سوي روضه برگشتم و در آنجا دو ركعت نماز گزاردم و عرض كردم: اي خدا! اي خدا! من از تو ميخواهم تا قلب جعفر را به من متمايل فرمائي، و از علمش به مقداري روزي من نمائي تا بتوانم بدان، به سوي راه مستقيم و استوارت راه يابم!» وَ رَجَعْتُ إلَي دَارِي مُغْتَمًّا وَ لَمْ أَخْتَلِفْ إلَي مَالِكِ بْنِ أَنَسٍ لِمَا أُشْرِبَ قَلْبِي مِنْ حُبِّ جَعْفَرٍ. فَمَا خَرَجْتُ مِنْ دَارِي إلاَّ إلَي الصَّلَوةِ الْمَكْتُوبَةِ، حَتَّي عِيلَ صَبْرِي. فَلَمَّا ضَاقَ صَدْرِي تَنَعَّلْتُ وَتَرَدَّيْتُ وَ قَصَدْتُ جَعْفَرًا، وَ كَانَ بَعْدَ مَا صَلَّيْتُ الْعَصْرَ. «و با حال اندوه و غصّه به خانهام باز گشتم؛ و بجهت آنكه دلم از محبّت جعفر اشراب گرديده بود، ديگر نزد مالك بن أنس نرفتم. بنابراين از منزلم خارج نشدم مگر براي نماز واجب (كه بايد در مسجد با امام جماعت بجاي آورم) تا به جائيكه صبرم تمام شد. در اينحال كه سينهام گرفته بود و حوصلهام به پايان رسيده بود نعلَين خود را پوشيدم و رداي خود را بر دوش افكندم و قصد زيارت و ديدار جعفر را كردم؛ و اين هنگامي بود كه نماز عصر را بجا آورده بودم.» فَلَمَّا حَضَرْتُ بَابَ دَارِهِ اسْتَأْذَنْتُ عَلَيْهِ، فَخَرَجَ خَادِمٌ لَهُ فَقَالَ: مَاحَاجَتُكَ؟! فَقُلْتُ: السَّلاَمُ عَلَي الشَّرِيفِ. فَقَالَ: هُوَ قَآئِمٌ فِي مُصَلاَّهُ. فَجَلَسْتُ بِحِذَآءِ بَابِهِ. فَمَا لَبِثْتُ إلاَّ يَسِيرًا إذْ خَرَجَ خَادِمٌ فَقَالَ: ادْخُلْ عَلَي بَرَكَةِ اللَهِ. فَدَخَلْتُ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ. فَرَدَّ السَّلاَمَ وَ قَالَ: اجْلِسْ! غَفَرَ اللَهُ لَكَ! «پس چون به درِ خانة حضرت رسيدم، اذن دخول خواستم براي زيارت و ديدار حضرت. در اينحال خادمي از حضرت بيرون آمد و گفت: چه حاجت داري؟! گفتم: سلام كنم بر شريف. خادم گفت: او در محلّ نماز خويش به نماز ايستاده است. پس من مقابل درِ منزل حضرت نشستم. در اينحال فقط به مقدار مختصري درنگ نمودم كه خادمي آمد و گفت: به درون بيا تو بر بركت خداوندي (كه به تو عنايت كند). من داخل شدم و بر حضرت سلام نمودم. حضرت سلام مرا پاسخ گفتند و فرمودند: بنشين! خداوندت بيامرزد!» فَجَلَسْتُ، فَأَطْرَقَ مَلِيًّا، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ، وَ قَالَ: أَبُو مَنْ؟! قُلْتُ: أَبُو عَبْدِاللَهِ! قَالَ: ثَبَّتَ اللَهُ كُنْيَتَكَ وَ وَفَّقَكَ يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! مَا مَسْأَلَتُكَ؟! فَقُلْتُ فِي نَفْسِي: لَوْ لَمْ يَكُنْ لِي مِنْ زِيَارَتِهِ وَ التَّسْلِيمِ غَيْرُ هَذَا الدُّعَآءِ لَكَانَ كَثِيرًا. «پس من نشستم، و حضرت قدري به حال تفكّر سر به زير انداختند و سپس سر خود را بلند نمودند و گفتند: كنيهات چيست؟! گفتم: أبوعبدالله (پدر بندة خدا)! حضرت گفتند: خداوند كنيهات را ثابت گرداند و تو را موفّق بدارد اي أبوعبدالله! حاجتت چيست؟! من در اين لحظه با خود گفتم: اگر براي من از اين ديدار و سلامي كه بر حضرت كردم غير از همين دعاي حضرت هيچ چيز دگري نباشد، هرآينه بسيار است.» ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ ثُمَّ قَالَ: مَا مَسْأَلَتُكَ؟! فَقُلْتُ: سَأَلْتُ اللَهَ أَنْ يَعْطِفَ قَلْبَكَ عَلَيَّ، وَ يَرْزُقَنِي مِنْ عِلْمِكَ. وَ أَرْجُو أَنَّ اللَهَ تَعَالَي أَجَابَنِي فِي الشَّرِيفِ مَا سَأَلْتُهُ. فَقَالَ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ؛ إنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَنْ يَهْدِيَهُ. فَإنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلاً فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ، وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ، وَ اسْتَفْهِمِ اللَهَ يُفْهِمْكَ! «سپس حضرت سر خود را بلند نمود و گفت: چه ميخواهي؟! عرض كردم: از خداوند مسألت نمودم تا دلت را بر من منعطف فرمايد، و از علمت به من روزي كند. و از خداوند اميد دارم كه آنچه را كه دربارة حضرت شريف تو درخواست نمودهام به من عنايت نمايد. حضرت فرمود: اي أبا عبدالله! علم به آموختن نيست. علم فقط نوري است كه در دل كسي كه خداوند تبارك و تعالي ارادة هدايت او را نموده است واقع ميشود. پس اگر علم ميخواهي، بايد در اوّلين مرحله در نزد خودت حقيقت عبوديّت را بطلبي؛ و بواسطة عمل كردن به علم، طالب علم باشي؛ و از خداوند بپرسي و استفهام نمائي تا خدايت ترا جواب دهد و بفهماند.» قُلْتُ: يَا شَرِيفُ! فَقَالَ: قُلْ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! قُلْتُ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! مَا حَقِيقَةُ الْعُبُودِيَّةِ؟! قَالَ: ثَلاَثَةُ أَشْيَآءَ: أَنْ لاَ يَرَي الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَهُ مِلْكًا، لاِنَّ الْعَبِيدَ لاَ يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ، يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَهِ، يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَهُ بِهِ؛ وَ لاَ يُدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِيرًا؛ وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِيمَا أَمَرَهُ تَعَالَي بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ. فَإذَا لَمْ يَرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَهُ تَعَالَي مِلْكًا هَانَ عَلَيْهِ الاْءنْفَاقُ فِيمَا أَمَرَهُ اللَهُ تَعَالَي أَنْ يُنْفِقَ فِيهِ؛ وَ إذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِيرَ نَفْسِهِ عَلَي مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَيْهِ مَصَآئِبُ الدُّنْيَا؛ وَ إذَا اشْتَغَلَ الْعَبْدُ بِمَا أَمَرَهُ اللَهُ تَعَالَي وَ نَهَاهُ، لاَيَتَفَرَّغُ مِنْهُمَا إلَي الْمِرَآءِ وَ الْمُبَاهَاةِ مَعَ النَّاسِ. فَإذَا أَكْرَمَ اللَهُ الْعَبْدَ بِهَذِهِ الثَّلاَثَةِ هَانَ عَلَيْهِ الدُّنْيَا، وَ إبْلِيسُ، وَ الْخَلْقُ. وَ لاَ يَطْلُبُ الدُّنْيَا تَكَاثُرًا وَ تَفَاخُرًا، وَ لاَ يَطْلُبُ مَا عِنْدَ النَّاسِ عِزًّا وَ عُلُوًّا، وَ لاَ يَدَعُ أَيَّامَهُ بَاطِلاً. فَهَذَا أَوَّلُ دَرَجَةِ التُّقَي. قَالَ اللَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي: تِلْكَ الدَّارُ ا لاْ خِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الاْرْضِ وَ لاَ فَسَادًا وَ الْعَـ'قِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ.[14] «گفتم: اي شريف! گفت: بگو: اي پدر بندة خدا ( أبا عبدالله )! گفتم: اي أبا عبدالله! حقيقت عبوديّت كدام است؟ گفت: سه چيز است: اينكه بندة خدا براي خودش دربارة آنچه را كه خدا به وي سپرده است مِلكيّتي نبيند؛ چرا كه بندگان داراي مِلك نميباشند، همة اموال را مال خدا ميبينند، و در آنجائيكه خداوند ايشان را امر نموده است كه بنهند، ميگذارند؛ و اينكه بندة خدا براي خودش مصلحت انديشي و تدبير نكند؛ و تمام مشغوليّاتش در آن منحصر شود كه خداوند او را بدان امر نموده است و يا از آن نهي فرموده است. بنابراين، اگر بندة خدا براي خودش مِلكيّتي را در آنچه كه خدا به او سپرده است نبيند، انفاق نمودن در آنچه خداوند تعالي بدان امر كرده است بر او آسان ميشود. و چون بندة خدا تدبير امور خود را به مُدبّرش بسپارد، مصائب و مشكلات دنيا بر وي آسان ميگردد. و زماني كه اشتغال ورزد به آنچه را كه خداوند به وي امر كرده و نهي نموده است، ديگر فراغتي از آن دو امر نمييابد تا مجال و فرصتي براي خودنمائي و فخريّه نمودن با مردم پيدا نمايد. پس چون خداوند، بندة خود را به اين سه چيز گرامي بدارد، دنيا و ابليس و خلائق بر وي سهل و آسان ميگردد؛ و دنبال دنيا به جهت زيادهاندوزي و فخريّه و مباهات با مردم نميرود، و آنچه را كه از جاه و جلال و منصب و مال در دست مردم مينگرد، آنها را به جهت عزّت و علوّ درجة خويشتن طلب نمينمايد، و روزهاي خود را به بطالت و بيهوده رها نميكند. و اينست اوّلين پلّه از نردبان تقوي. خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد: آن سراي آخرت را ما قرار ميدهيم براي كسانيكه در زمين ارادة بلندمنشي ندارند، و دنبال فَساد نميگردند؛ و تمام مراتبِ پيروزي و سعادت در پايان كار، انحصاراً براي مردمان با تقوي است.» قُلْتُ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! أَوْصِنِي! قَالَ: أُوصِيكَ بِتِسْعَةِ أَشْيَآءَ، فَإنَّهَا وَصِيَّتِي لِمُرِيدِي الطَّرِيقِ إلَي اللَهِ تَعَالَي، وَ اللَهَ أَسْأَلُ أَنْ يُوَفِّقَكَ لاِسْتِعْمَالِهِ. ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِي رِيَاضَةِ النَّفْسِ، وَ ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِي الْحِلْمِ، وَ ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِي الْعِلْمِ. فَاحْفَظْهَا، وَ إيَّاكَ وَ التَّهَاوُنَ بِهَا! قَالَ عُِنْوَانٌ: فَفَرَّغْتُ قَلْبِي لَهُ. «گفتم: اي أباعبدالله! به من سفارش و توصيهاي فرما! گفت: من تو را به نُه چيز وصيّت و سفارش مينمايم؛ زيرا كه آنها سفارش و وصيّت من است به اراده كنندگان و پويندگان راه خداوند تعالي. و از خداوند مسألت مينمايم تا ترا در عمل به آنها توفيق مرحمت فرمايد. سه تا از آن نُه امر دربارة تربيت و تأديب نفس است، و سه تا از آنها در بارة حلم و بردباري است، و سه تا از آنها دربارة علم و دانش است. پس اي عنوان آنها را به خاطرت بسپار، و مبادا در عمل به آنها از تو سستي و تكاهل سر زند! عنوان گفت: من دلم و انديشهام را فارغ و خالي نمودم تا آنچه را كه حضرت ميفرمايد بگيرم و اخذ كنم و بدان عمل نمايم.» فَقَالَ: أَمَّا اللَوَاتِي فِي الرِّيَاضَةِ: فَإيَّاكَ أَنْ تَأْكُلَ مَا لاَ تَشْتَهِيهِ، فَإنَّهُ يُورِثُ الْحَمَاقَةَ وَ الْبَلَهَ؛ وَ لاَ تَأْكُلْ إلاَّ عِنْدَ الْجُوعِ؛ وَ إذَا أَكَلْتَ فَكُلْ حَلاَلاً وَ سَمِّ اللَهَ وَ اذْكُرْ حَدِيثَ الرَّسُولِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ: مَا مَلاَ ءَادَمِيٌّ وِعَآءًا شَرًّا مِنْ بَطْنِهِ؛ فَإنْ كَانَ وَ لاَبُدَّ فَثُلْثٌ لِطَعَامِهِ وَ ثُلْثٌ لِشَرَابِهِ وَ ثُلْثٌ لِنَفَسِهِ. «پس حضرت فرمود: امّا آن چيزهائي كه راجع به تأديب نفس است آنكه: مبادا چيزي را بخوري كه بدان اشتها نداري، چرا كه در انسان ايجاد حماقت و ناداني ميكند؛ و چيزي مخور مگر آنگاه كه گرسنه باشي؛ و چون خواستي چيزي بخوري از حلال بخور و نام خدا را ببر و به خاطر آور حديث رسول اكرم صلّي الله عليه و آله را كه فرمود: هيچوقت آدمي ظرفي را بدتر از شكمش پر نكرده است. بناءً عليهذا اگر بقدري گرسنه شد كه ناچار از تناول غذا گرديد، پس به مقدار ثُلث شكم خود را براي طعامش بگذارد، و ثلث آنرا براي آبش، و ثلث آنرا براي نفَسش.» [15] وَ أَمَّا اللَوَاتِي فِي الْحِلْمِ: فَمَنْ قَالَ لَكَ: إنْ قُلْتَ وَاحِدَةً سَمِعْتَ عَشْرًا فَقُلْ: إنْ قُلْتَ عَشْرًا لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَةً! وَ مَنْ شَتَمَكَ فَقُلْ لَهُ: إنْ كُنْتَ صَادِقًا فِيمَا تَقُولُ فَأَسْأَلُ اللَهَ أَنْ يَغْفِرَلِي؛ وَ إنْ كُنْتَ كَاذِبًا فِيمَا تَقُولُ فَاللَهَ أَسْأَلُ أَنْ يَغْفِرَ لَكَ. وَ مَنْ وَعَدَكَ بِالْخَنَي فَعِدْهُ بِالنَّصِيحَةِ وَ الرَّعَآءِ. «و امّا آن سه چيزي كه راجع به بردباري و صبر است: پس كسيكه به تو بگويد: اگر يك كلمه بگوئي ده تا ميشنوي به او بگو: اگر ده كلمه بگوئي يكي هم نميشنوي! و كسيكه ترا شتم و سبّ كند و ناسزا گويد، به وي بگو: اگر در آنچه ميگوئي راست ميگوئي، من از خدا ميخواهم تا از من درگذرد؛ و اگر در آنچه ميگوئي دروغ ميگوئي، پس من از خدا ميخواهم تا از تو درگذرد. و اگر كسي تو را بيم دهد كه به تو فحش خواهم داد و ناسزا خواهم گفت، تو او را مژده بده كه من دربارة تو خيرخواه ميباشم و مراعات تو را مينمايم.» وَ أَمَّا اللَوَاتِي فِي الْعِلْمِ: فَاسْأَلِ الْعُلَمَآءَ مَا جَهِلْتَ، وَ إيَّاكَ أَنْ تَسْأَلَهُمْ تَعَنُّتًا[16] وَ تَجْرِبَةً؛ وَ إيَّاكَ أَنْ تَعْمَلَ برَأْيِكَ شَيْئًا، وَ خُذْ بِالاِحْتِياطِ فِي جَمِيعِ مَا تَجِدُ إلَيْهِ سَبِيلاً؛ وَ اهْرُبْ مِنَ الْفُتْيَا هَرَبَكَ مِنَ الاْسَدِ، وَ لاَ تَجْعَلْ رَقَبَتَكَ لِلنَّاسِ جِسْرًا! قُمْ عَنِّي يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! فَقَدْ نَصَحْتُ لَكَ؛ وَ لاَ تُفْسِدْ عَلَيَّ وِرْدِي؛ فَإنِّي امْرُؤٌ ضَنِينٌ بِنَفْسِي. وَ السَّلاَمُ عَلَي مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَي.[17] «و امّا آن سه چيزي كه راجع به علم است: پس، از علماء بپرس آنچه را كه نميداني؛ و مبادا چيزي را از آنها بپرسي تا ايشان را به لغزش افكني و براي آزمايش و امتحان بپرسي. و مبادا كه از روي رأي خودت به كاري دست زني؛ و در جميع اموري كه راهي به احتياط و محافظت از وقوع در خلافِ امر داري احتياط را پيشة خود ساز. و از فتوي دادن بپرهيز همانطور كه از شير درنده فرار ميكني؛ و گردن خود را جِسر و پل عبور براي مردم قرار نده. اي أبا عبدالله ديگر برخيز از نزد من! چرا كه تحقيقاً براي تو خير خواهي كردم؛ و ذِكر و وِرد مرا بر من فاسد مكن، زيرا كه من مردي هستم كه روي گذشت عمر و ساعات زندگي حساب دارم، و نگرانم از آنكه مقداري از آن بيهوده تلف شود. و تمام مراتب سلام و سلامت خداوند براي آن كسي باد كه از هدايت پيروي مي كند، و متابعت از پيمودن طريق مستقيم مينمايد.»
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 14:43  توسط شورای نویسندگان
|
بسم الله الرحمان الرحیم
شاید خیلی ها شب های جمه بعد از اذان مغرب خا نه ی آقا بزرگ وبی بی یادشون باشه. همیشه آقابزرگ بعد از خوندن نماز با یه تاخیر برای خوردن شام می اومدن هفته های بعد با کمی دقت می دیدیم دارن یه کتابچه ی کوچیک رو می خونن و اگه یکمی بیشتر دقت می کردیم وقتی می خواستن بیان سر سفره یه اندوه غیر قابل وصف رو در وجودشون می شد دید اون کتابچه ،دعای کمیل بود .اکنون بهد از گذشت چند سال از فوتشون ، اون کتابچه در دسترس ما قرار گرفته .این کتاب دست خط عموی ایشون(پدر زن عمو تقی )است این دعای کمیل مطعلق به ۶۱ سلل پیش می باشد صفحه اول رو می زارم صفحات بعد رو می تونید از از ادامه ی مطلب بگیرید
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 18:13  توسط شورای نویسندگان
|
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
شهادت هشتمین امام معصوم امام رضا(ع) بر شیعیان و بویژه ایرانیان شیعه تسلیت باد.
+ نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 4:42  توسط شورای نویسندگان
با سلام
به اطلاع کلیه مراجعین محترم و عزیزانی که علاقه مند به ارسال مطلبی و یا خاطره در مورد شهید دکتر سید محمد علی حکیم می باشند می رساند می توانند مطالب خو د را در قسمت نظرات گذاشته و یا به پست الکترونیکی این وبلاگ به آدرسseyedaliakbarhakim@gmail.com ارسال نمایید با تشکر هیت تحریریه وبلاگ تخصصی مرحوم حاج سید علی اکبر حکیم
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 16:51  توسط شورای نویسندگان
|
|
|